غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
108
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
نمودى گفتم آرى آن را بيفشرد پس پاى خود را برهنه كردم از آن قرحه اثرى نديدم از غايت دهشت در شك افتادم كه آنمرض در آن پا بود يا در پاى ديگر و آن را نيز برهنه كرده صحيح يافتم پس مردم بر من ازدحام نموده پيراهنم را بدريدند و سكنه آن روضهء مقدسه مرا از چنگ خلق خلاص ساخته بخزانه درآوردند و نام و نسب و مسكن مرا پرسيدند و سؤال كردند كه كدام روز از بغداد بيرون آمدهاى و من صورت حال را تقرير كرده آنشب آنجا بوده نماز صبح گذارده بجانب بغداد بازگشتم و چون بدانجا رسيدم خواص و عوام دار السلام بر من جمع شدند زيرا كه آن واقعه را شنوده بودند و كثرت ازدحام بدان مرتبه انجاميد كه نزديك بود كه هلاك شوم و در آن اثنا وزير مستنصر كه قمى الاصل بود سيد رضى الدين را طلبيده از وى تحقيق آنخبر نمود و سيد بدان مجمع شتافته مرا از مزاحمت مردم نجات داده و پياده شده ران مرا احتياط فرمود چون از مرض من هيچ اثرى نديد بيهوش گشت و بعد از افاقت بمجلس وزير شتافته مرا پيش وى برد تا كيفيت حادثه را تقرير كردم و وزير اطبا را طلبيده از حقيقت عارضهء من استفسار نمود گفتند علاج آن قرحه منحصر است در قطع و در قطع خطر موت متصور است وزير گفت بر تقديريكه آن قرحه را قطع كنند و اين شخص نميرد بچندگاه علاج پذيرد گفتند به دو ماه اما در موضع قطع مغاكى سفيد خواهد ماند كه موى از آنجا نرويد باز وزير پرسيد كه شما كى اين ريشرا ديدهايد گفتند ده روز استكه ديده بوديم پس من باشارت وزير ران خود را برهنه كرده همكنان ملاحظه كردند كه اصلا اثر مرض در آن نمانده و يكى از حكماء صيحهاى زده گفت ( هذا عمل المسيح ) بعد از آن مرا نزد مستنصر بردند و خليفه چون آن امر غريب را شنيد مبلغ هزار دينار به من انعام فرمود و من بنابر نهى امام عليه السّلام آن وجه را نگرفتم صاحب كشف الغمه گويد كه من در بعضى از ايام اين حكايت را بجمعيكه نزد من بودند ميگفتم چون سخن تمام شد يكى از آن مردم گفت كه من شمس الدين محمدم ولد صلبى اسمعيل كه صاحب اين واقعه است لاجرم از آن حسن اتفاق متعجب شدم و از وى پرسيدم كه تو ران پدر خود را در وقت مرض ديده بودى گفت من در آن اوان خوردسال بودم اما بعد از صحت مشاهده كردم موى در آن موضع برآمده بود و اثرى از جراحت نمينمود و شمس الدين محمد در آن مجلس حكايت كرد كه بعد از وقوع آن قضيه پدرم در مفارقت حضرت امامت منقبت بغايت محزون مىبود تا آنكه در زمستانى رخت اقامت ببغداد كشيد باميد آنكه شايد يك بار ديگر آن سعادت را دريابد و در هرچند روز يكنوبت بسامره ميرفت و باز بدار السلام مراجعت ميكرد چنان كه در آن زمستان چهل كرت آمد شد فرمود و اللّه الموصل الى كل مطلوب و مقصود و ايضا صاحب كشف الغمه روايت كند كه حكايت كرد به من سيد باقى ابن عطوة العلوى الحسينى كه پدرم عطوة در يكى از اعضاى خود مرضى داشت و او بر مذهب زيديه بود و ميگفت كه من تصديق اقوال شما نمىنمايم و بحقيقت مذهب اثنا عشريه قايل نمىشوم تا وقتى كه بيايد صاحب شما يعنى مهدى و مرا ازين مرض نجات